تبلیغات
×...غیر واقعی های واقعی...× - بهشتی در قلب شیطان-قسمت ۱۷

بهشتی در قلب شیطان-قسمت ۱۷

پنجشنبه 3 خرداد 1397 01:56 ب.ظ

äæíÓäÏå : ✗Saiko✗
rs84_anime.png
سلام^^
هیچی نمیگم:/
ادامه^^
سیکو وارد راهرو شده بود.خواست در اتاق کار را باز کند که چشمش به شی براقی افتاد.کمی بعد متوجه شد که آن یک سنجاق سر است.اخمی کرد و آن را برداشت.بعد وارد اتاق دوم شد و دو تا تفنگشان را برداشت.بعد شمشیر نقره ای و براقی را هم برداشت.جان به او نگفته بود که این کار را کند،اما سیکو برا محکم کاری شمشیر را در جای از ماشین پنهان کرد و بعد به دنبال جان رفت.وقتی جان سوار شد،سیکو سنجاق سر را به او نشان داد و گفت:
-اینو تو راهرو پیدا کردم
جان گیره را از سیو گرفت و به آن نگاه کرد.حدس می زد که یوکاری خواسته در آن یکی اتاق را باز کند.اما نمی‌دانست چرا نمی‌تواند نسبت به یوکاری بدبین باشد.سنجاق را در جیب کتش گذاشت و خطاب به سیکو گفت:
اه بیفت.
---
ساکورا دو فنجان قهوه را جلوی دو نفر گذاشت،تعظیم کوتاهی کرد و پیش یوکاری رفت و روی یکی از میز ها نشسته بود.نمی دانست چرا یوکاری امروز با او آمده بود،به گفته ی خودش چون مرخصی گرفته بود خواسته بود که امروز را با ساکورا بگذراند.اما چیزی در نظر ساکورا اشتباه می آمد.
یوکاری لیوان آبمیوه ای که ساکورا جلویش گذاشته بود را یک نفس خورد و بعد تشکر کرد.ساکورا لبخندی زد و کنارش نشست.یوکاری گفت:
-اممم؟مگه کار نداری؟
+فعلا مشتری ای نداریم
-اها..که اینطور....
و به گوشه ای خیره شد.ساکورا پرسید:
+چیزی شده؟!
-ها؟..آها...نه نه!
+آخه حس می کنم چند وقته مضطربی...هر چی ازت می پرسم دستپاچه میشی...
-نه نه اینطور نیست!فقط همش حواسم روی کار جدیدمه!فکر نمی کردم اینقدر سخت باشه!
+خب برگرد همینجا!دوبارهبا هم همینجا کار می کنیم!من به همین حقوق هم راضیم!احتیاجی نیست به خودت سختی بدی!تازه اینجوری همیشه با همیم!
-نه نه!من باید سخت کار کنم!می خوام یه خونه خوب بخریم و هر روز غذا های خوب بخوریم...می خوام یه زندگی عالی داشته باشی!هر چی باشه به خاطر من بود که تو اینجا گرفتار شدی....
+اصلا اینطوری فکر نکن یوکاری!من واقعا تو رو دوست دارم!بعضی وقتا هم بهت حسودیم میشه...که تو اینقدر سخت کوش و پرتلاشی و همیشه می تونی از حق خودت دفاع کنی ولی من نمیتونم....
یوکاری جوابی برای گفتن نداشت.چند ساعت بعد ساکورا لباس هایش را عوض کرد و گفت:
-دیگه کارم تموم شد!بیا بریم یوکاری!
یوکاری با خود فکر می کرد:اگه قرار باشه جان و سیکو به ساکورا حمله کنن بهتره منو نبینن...اگه منو ببینن کار زیادی از دستم بر نمیاد...
بعد بلند گفت:
-نه من فعلا نمیام!می خوام یکم با مدیر صحبت کنم!خیلی وقته ندیدمش!
ساکورا چند لحظه به یوکاری خیره شد و بعد گفت:
-باشه..هر جور راحتی..
-مراقب خودت باش!
ساکورا لبخندی زد و گفت:
-تو هم همینطور!
و از رستوران خارج شد.به محض اینکه ساکورا بیرون رفت یوکاری نیز پشت سرش از رستوران بیرون زد و یواشکی ساکورا را می پایید.تمام حواسش به اطراف بود که چیز غیر طبیعی ای نبیند.همه چیز عادی بود...وقتی ساکورا وارد کوچه ی تنگ و تاریک خانه خودشان شد خیال یوکاری راحت شد.اما ناگهان ماشین مشکی مدل بالایی آنجا ترمز زد.دو مرد که یکی قد بلند بود و موهای مشکی براق داشت و دیگری کوتاه تر بود و موهای سفیدی داشت از ماشین پیاده شدند.قلب یوکاری تند تند می زد...باید چه کار می کرد؟سعی کرد صدای حرف زدنشان را بشنود اما حس می کرد صدای تپش قلبش مانع از شنیدن صداهای دیگر میشود.ناگهان دید که جان و سیکو هر کدام تفنگی در آوردن و به سمت ساکورا نشانه گرفتند.چهره ی ساکورا سرشار از ترس بود.ساکورا بلند داد زد:
-من هیچ کاری نکردم!!من....من نمیخوام بمیرم!
یوکاری دیگر طاقت نیاورد.فورا دوید و ساکورا در بغل گرفت و اورا به زمین انداخت.نمیدانست از خوش شانسی آنها بود یا از نشانه گیری بد جان،که تیر خطا رفت و به آنها اصابت نکرد.
برگشت و به جان نگاه کرد.چیزی در چهره ی جان بود که یوکاری متوجه آن نمی شد.چیزی مانندخواهش،درد،رنج،اجبار..جان بلند داد زد:
-برو کنار یوکاری!تو خودتو قاطی نکن!
یوکاری بلند گفت:
-ساکورا بی گناهه!
-تو نمیدونی!ما کلی مدرک داریم که...
-من به مدارکتون اهمیت نمی‌دم!ساکورای من پاکه!هانا پاکه!
سیکو که تفنگش را به سمت یوکاری نشانه گرفته بود گفت:
-از همون اولشم میدونستم نباید تورو وارد این ماجرا کنیم!
بعد رو به جان گفت:
-سنپای!اوتسوکا رو بزن!
جان تفنگش را رو به ساکورا گرفت.سیکو هم همین کار را کرد.هر دو ماشه را فشار دادند.اما ناگهان چیز عجیبی دیدند.یوکاری جلوی ساکورا ایستاده بود و دو چیز مثل بالهایی به شکل شعله های آتش جامد را جلوی خودش گرفته بود.)دوستانی که توکیو غول دیدن کاگونه ی توکا رو یادتونه?!(تیرها به بال های آتشین و اصابت کرده بود و آن ها را سوراخ کرده بود.ساکورا که خود را روی زمین انداخته بود و دستانش را روی سرش گذاشته بود با تحسین و شگفتی به یوکاری نگاه کرد و زیر لب گفت:
-بال های....شیطان....
بعد لبخندی زد و گفت:
-واقعا...شگفت انگیز و....زیباست..
سیکو همچنان مشغول تیر اندازی به یوکاری بود اما جان حرکتی نمی کرد.باورش نمیشد که یوکاری قاتل این همه آدم باشد....یوکاری که بالهایش درحال پاره و تکه تکه شدن بودند و مشخص بود که درد می کشد با فریاد گفت:
-ساکورا!پرواز کن و برو!
+عمرا!من تو رو اینجا تنها نمی‌زارم!
-نمیتونی منو با خودت ببری!تو برو،منم میام!
صدای فریاد جان بلند شد:
-تو هیچ جا نمی ری!
یوکاری به جان نگاه کرد.سرش پایین بود و به زمین نگاه می کرد.بدنش می لرزید.سرش را بالا آورد و با چشمان خیسش که درد و رنج و خشم در آن موج می زد به یوکاری خیره شد.قطره های اشک از چشمانش می بارید.بلند داد زد:
-تو مادر و برادرمو کشتی!تو خونواده منو کشتی لعنتی!
و تفنگش را به سمت یوکاری نشانه گرفت.دستانش می لرزید.
یوکاری چیزی نمی‌گفت و فقط به جان نگاه می کرد.نگار آن لحظه به اندازه صد سال پیر شده بود.
جان دستش را روی ماشه گذاشت.گفت:
-من دوست داشتم لعنتی!دوست داشتم...
و ماشه را فشار داد.یوکاری با بالش جلوی تیر را گرفت و به آن ضربه زد.تیر با سرعت به سمت سیکو رفت و به او اصابت کرد.سیکو روی زمین افتاد.جان به سیکو نگاه کرد.دوباره یوکاری را نشانه گرفت و شلیک کرد.تند تند شلیک میکرد.بال های یوکاری پاره شده بودند.دوباره ماشه را فشار داد اما دیگر تیری درون آن نبود.سیکو دستش را روی شکمش که تیر خورده بود فشار میداد.خون از آن بیرون می زد.سیکو رو به جان گفت:
-تو....ماشین ...زیر صندلی...برو...
جان فورا به سمت ماشین رفت.یوکاری دست ساکورا را گرفت که فرار کنند که سیکو چند تیر به سمت آنها شلیک کرد.جان رفت و درون ماشین را گشت و شمشیر نقره ای براقی را پیدا کرد.آن را گرفت و از ماشین بیرون زد.تیر ها سیکو تمام شده بود.شمشیر را محکم در دست گرفت و به سمت یوکاری دوید.بالهای یوکاری دیگر توان محافظت از او را نداشتند.جان سرعتش را بیشتر کرد و وقتی به یوکاری رسید محکم با شمشیر به او ضربه زد.اما اتفاق عجیبی افتاد.خون به همه جا پاشید اما این خون مال یوکاری نبود.یوکاری شگفت زده بالهای سفیدی را می دید که پرپر شده اند.و بعد....ساکورا به زمین افتاد.جان چند قدم عقب رفت.اطراف ساکورا پر از پر های سفید بود.یوکاری کنار ساکورا زانو زد و محکم دست های ساکورا را در دست گرفت.ساکورا در میان انبوهی از پر های سفید که مانند پتوی سفیدی زیر ساکورا بودند افتاده بود و پر ها از خون او قرمز رنگ شده بودند.ساکورا آهسته گفت:
-کا..جی...
کاجی دست های هانا را به گرمی فشرد و گفت:
+بله...هانا؟
-من...اینجا...می..میرم؟
+نه...نه عزیزم!بزار...بزار یه چیزی بهت بگم!
هانا با چشمان نیمه باز به کاجی خیره شد.قطره اشکی از چشمان کاجی پایین آمد و روی گونه ی هانا چکید.کاجی گفت:
-عزیز من،حتی اگه جسم و روحت نابود بشه،
حتی اگه تنها چیزی که ازت می مونه یه خاطره باشه،
حتی اگه هیچ کس تو رو به خاطر نیاره،
ما باز هم توسط یه ریسمان نامرئی به هم متصلیم.
با شنیدن این حرف،هانا لبخند گرمی زد.در حالی که چشمانش کم کم بسته می شد و نفس های آخرش را می کشید با آخرین نیرویش زیر لب گفت:
-لطفا..فقط...منو...فراموش نکن.....
و چشمانش را برای همیشه بست.
کاجی هق هقی کرد و ناگهان فریاد بلندی کشید.قطرات اشک تند تند از چشمانش می بارید و روی صورتش زیبای هانا می ریخت.دستان هانا را رها کرد و به سختی ایستاد.دستش را درون جیبش برد و چاقویش را در آورد و آن را با دو دستش محکم گرفت و رو به جان ایستاد.شمشیر از دست جان افتاده بود.سیکو که هنوز از زخمش خون می آمد دور تر از آنها نزدیک ماشین افتاده بود و به آنها نگاه میکرد.کاجی تمام درد،رنج،غم و سختی هایش را به چاقو منتقل کرد و در حالی که فریاد می کشید و اشک از چشمانش می چکید به سمت جان دوید اما ناگهان حس کرد بالا می رود.منظره ی اطرافش تغییر کرد و خود را در جای دیگر دید.گیهنا.



ÏíÏÇååÇ : نظرات
ÂÎÑíäæíÑÇíÔ: جمعه 4 خرداد 1397 02:54 ب.ظ