تبلیغات
×...غیر واقعی های واقعی...× - بهشتی در قلب شیطان-قسمت 13

بهشتی در قلب شیطان-قسمت 13

دوشنبه 31 اردیبهشت 1397 04:33 ب.ظ

äæíÓäÏå : ✗Saiko✗
ÇÑÓÇáÔÏåÏÑ: بهشتی در قلب شیطان ¡
http://uupload.ir/files/zhb6_truiuor.png
سلام^^
قسمت جدید:/
خودم از این قسمت خیلی خوشم اومده نمیدونم چرا:/
یوکاری دستش را برد که برگه را بردارد که صدای قدم هایی را از بیرون شنید.فورا کشو را بست و خواست از میز دور بشود که در باز شد.جان که یوکاری را آنجا دید پرسید:
-چیکار میکردی؟!
-ه...هیچی!
-راستشو بگو!
-راستشو میگم!من هیچ کار خاصی نمی کردم!فقط میخواستم یکم بیشتر با اینجا آشنا شم و...
-داشتی فضولی می کردی آره؟!
یوکاری چهره ای به خود گرفت که انگار به او توهین شده است و گفت:
-با وجود انبوه قوانینی که تو گفتی من چطور به خودم جرات بدم که کاری بر خلاف قوانین انجام بدم و قوانین تورو نقض کنم؟!
-ولی تو همین قوانین شماره ی 3،  14 و 15 رو نقض کردی!
یوکاری با گیجی به جان نگاه کرد و جان متوجه شد که یوکاری حتی یک کلمه از قوانین را حفظ نکرده است.دستش را روی پیشانی اش گذاشت و چشمانش را بست و فشرد و جوری که انگار بیشتر با خودش حرف می زند تا یوکاری گفت:
-هر کس دیگه ای بود تنبیهش می کردم اما....فقط دیگه تکرار نشه!
جمله ی آخر را بلند تر گفت.یوکاری لبخند مصنوعی ای به جان زد.جان برای چند لحظه به یوکاری خیره شد و بعد فورا به سمت سیکو که پشت یکی از میز ها نشسته بود و با یکی از مکعب ها که اسمش کامپیوتر بود ور می رفت رفت و آهسته نزدیک گوشش چیزی گفت.سیکو بدون اینکه به جان نگاه کند به نشانه ی مثبت سر تکان داد.
بعد جان که خم شده بود صاف ایستاد و به کامپیوتر سیکو نگاه کرد.
بعد در حالی که به سمت کتش که روی یکی از صندلی ها بود می رفت خطاب به جان گفت:
-قوانینو هم یه بار برای آکانه-چان بنویس.به نظرم لازمش میشه!
کتش را از روی صندلی برداشت و با نگاهی که لبخند خاص و مرموزی داشت به یوکاری نگاه کرد و گفت:
-به نظرم وقتی قوانینو براش بنویسی بهتر میتونه حفظشون کنه.
کتش را پوشید و شال قرمزش را دور گردنش انداخت.بعد به سمت یوکاری رفت و به او تنه زد و گفت:
-خانم محترم!بفرما بریم!
یوکاری یه جا خورده بود گفت:
-بریم؟!کجا؟!
جان نگاه عاقل اندر سفیحی به یوکاری انداخت و گفت:
-تو مگه نمیخوای بری خونتون؟!
یوکاری که به من و من افتاده بود گفت:
-اممم....خب...چرا...ولی آخه....
جان با قاطعیت گفت:من خودم آوردمت و خودم هم برت می گردونم.
یوکاری دیگر ساکت شد و حرفی نزد.جان در را باز کرد و نگاهی به یوکار یانداخت.یوکاری که کمی با او فاصله داشت نگاهی به سیکو که هنوز پشت میزش نشسته بود و سخت مشغول کار روی چیزی بود انداخت و رو به جان گفت:
-اون نمیاد؟
جان که در حال خارج شدن از اتاق بود بدون اینکه به یوکاری نگاه کند جواب داد:
-اون فعلا کارهای زیادی برای انجام داره.
و به سمت آسانسور رفت.یوکاری هم از اتاق خارج شد و وقتی خواست در را ببند نگاهی به سیکو انداخت و متوجه شد که سیکو چیزی را از کشو برداشت و در کیفش گذاشت.
نگاه منتظر جان به یوکاری فرصت نداد و یوکاری در را بست و وارد آسانسور شد.
---------
جان و یوکاری از ساختمان بیرون زدند.جان با دیدن نگهبان سرش را به معنی خداحافظ تکان داد و از پله ها پایین رفت.بعد از یوکاری پرسید:
-خونه تون کدوم وریه؟
یوکاری که با دیدن عکس و نام ساکورا در کشوی میز محل کارش اعتمادش به جان حتی از قبل هم ضعیف تر شده بود گفت:
-دنبالم بیا
جان چیزی نگفت و دنبال یوکاری رفت.هوا دیگر تاریک شده بود و برف می بارید.
جان در حالی که راه می رفت دستش را بالا آ<رد و گفت:
-نگفتم قراره برف بیاد؟!
یوکاری چیزی نگفت.گونه هایش و نوک بینی اش از شدت سرما قرمز شده بود و دست هایش بی حس بود.دستانش را در جیب سویشرتش برد تا کمی گرم تر شود.جان که متوجه این حرکت یوکاری شده بود پرسید:
-سردته؟
یوکاری چیزی نگفت.
جان ایستاد . یوکاری هم با دیدن او توقف کرد.جان با لبخند کمرنگی شالش را از دور گردنش باز کرد و بعد آن را دور گردن یوکاری انداخت و جلوی دهان و بینی اش را با شال پوشاند.یوکاری شال را به بینی اش فشرد.عطر خوب و خاصی داشت.به جان نگاه کرد و متوجه لبخند جان شد و گونه هایش سرخ شد.یوکاری که به نقطه ای از پیاده رو نگاه می کرد گفت:
-من اینو نمیخوام...
و دستش را برد که شال را از خودش جدا کند که جان دستش را روی دست یوکاری گذاشت و گفت:
-بگیرش.من سردم نیست.
یوکاری آهسته خود را عقب کشید.شال را مرتب کرد و بدون اینکه حرفی بزند به راهش ادامه داد.جان نیز دنبال او امد.مدتی بدون اینکه هیچکدام حرفی بزنند مسیر را در سکوت سپری کردند.پس از مدتی یوکاری ایستاد و گفت
-ممنون.بقیه راهو خودم میرم.
-اما...
-نمیخوام ساکورا منو با تو ببینه.راستش...
کمی من و من کرد و گفت:
-من بهش نگفتم که درخواست کارتو قبول کردم...
جان یک ابرویش را بالا داد و با نگاهی پرسگر به یوکاری خیره شد.یوکاری گفت:
-آخه...
اما حرفش را خورد.بعد از چند لحظه نفس عمیقی کشید و گفت:
-میشه شما هم اگه یه وقت جایی دیدینش بهش چیزی در این مورد نگید؟
جان کمی به یوکاری خیره شد و بعد شانه بالا انداخت و گفت:
-باشه،نمیگم
یوکاری لبخندی زد و گفت:
-ممنونم.
جان نیز لبخند گرمی زد.بعد که به خودش آمد فورا گفت:
-خب دیگه!من باید برگردم!باید تا سیکو ماشینو نبرده منم باهاش برم وگرنه باید تا خونه پیاده برم!فعلا خداحافظ،یوکاری-چان!
و در حالی که دور می شد برای یوکاری دست تکان داد.یوکاری نیز همین کار را انجام داد تا اینکه چیزی یادش افتاد.بلند داد زد:
-آهای!شالتو نبردی!
جان با بی خیالی گفت:
-احتیاجی نیست!لازمش ندارم!
-اما...
ولی دیگر جان آنقدر از او دور شده بود که صدایش را نمی شنید.دست هایش را در جیبش برده بود و از یوکاری دور می شد.یوکاری به شال نگاه کرد.حس عجیبی را در خود احساس می کرد.حتی متفاوت تر از وقتی که ساکورا به او گفته بود که مراقب خودش باشد.سعی کرد به احساسش فکر نکند.شال را از خود جدا کرد و روی زمین انداخت و بدون آنکه نگاهی به آن بیندازد به سمت خانه کوچک و کثیفش روانه شد.



ÏíÏÇååÇ : نظرات
ÈÑÓÈåÇ: بهشتی در قلب شیطان ¡
ÂÎÑíäæíÑÇíÔ: چهارشنبه 2 خرداد 1397 09:52 ب.ظ