تبلیغات
×...غیر واقعی های واقعی...× - بهشتی در قلب شیطان-قسمت ۱۲

بهشتی در قلب شیطان-قسمت ۱۲

یکشنبه 30 اردیبهشت 1397 05:19 ق.ظ

äæíÓäÏå : ✗Saiko✗
ÇÑÓÇáÔÏåÏÑ: بهشتی در قلب شیطان ¡
http://uupload.ir/files/zhb6_truiuor.png
سلام^^
قسمت بعدی و گذاشتم
پ.ن.بعد ۱۱ قسمت تازه رسید به جای حساسش:/از الان اصل ماجرا شروع میشه دیگع-_-
-رسیدیم
یوکاری از ماشین پیاده شد و سرش را بالا برد و صحنه ی آشنایی را دید.همان ساختمان بلند و شیکی که بارها جان را آنجا دیده بود.و همینطور همان نگهبان بداخلاق و غرغرو که اینبار هم مثل دفعات قبل مانند عقاب همه جا را میپایید.نمیدانست چرا،اما با دیدن این مکان لبخند محوی زد.متوجه صدای قدم های محکم و استوار پشت سرش شد.برگشت و جان را دید که پشت سرش ایستاد و درحالی که با لبخند به ساختمان نگاه میکرد گفت:
-اینجا محل کار جدیدته
یوکاری چیزی نگفت و دوباره به ساختمان خیره شد و کم کم به سمت آن حرکت کرد.خواست در را باز کند که دستش رو دستش زد.با اخم به نگهبان نگاه کرد.نگهان هم با اخم گفت:
-کجا؟
صدای جان را شنید که کنارش ایستاده بود و گفت:
-از این به بعد ورود ایشون به اینجا آزاده.
بعد دستش را روی شانه ی یوکاری گذاشت و گفت:
-ایشون همکار جدیدمونه.آکانه ماتسو
نگاه نگهبان با گیجی بین یوکاری و جان حرکت میکرد.یوکاری هم مثل نگهبان گیج بود.فکر نمی‌کرد جان اسم او را فراموش کرده باشد اما این هم برایش عجیب بود که جان از قصد نامی جعلی گفته باشد.چهره ی سیکو هم که سوییچ به دست در نزدیکی آنها ایستاد⁦ه بود به چهره ی یوکاری شباهت داشت.جان دستش را پشت شانه ی یوکاری گذاشت و آهسته اورا به درون ساختمان هل داد.خودش هم وارد شد و سیکو هم دنبالشان آمد.
از سالن بزرگ و زیبایی که عده ای با کت و سلوار یا کت ودامن از آن عبو رمی کردند گذشتند و به سمت اتاقی رفتند.جان در آن را باز کرد و سیکو و یوکاری وارد شدند و بعد خودش آمد و در را بست.اتاق تنگ و کوچکی بود.جان بین یک سری اعداد عدد 8 را فشار داد و ناگهان حس عجیبی به یوکاری دست داد که حس می کرد کمی سبک شده است یا اینکه سرش گیج می رود.تعجبی هم نداشت.اولین بار بود که سوار "آسانسور" میشد.بعد از مدتی در باز شد اما دیگر آن سالن بزرگ جلویشان نبود.در عوض سالن کوچکتری بود که دو اتاق داشت.جان و سیکو به سمت یکی از اتاق ها رفتند و وارد اتاق شدند.یوکاری هم دنبال آن ها رفت.فضای داخل اتاق بسیار بزرگ بود و یوکاری در ان اتاق چیز هایی را می دیدد که تا به حال حتی مثل آ«ها را ندیده بود و حتی اسمشان هم نمیدانست.مکعب های بزرگ و کوچک که تصویرشان حرکت می کرد و بعضی ها عددی را نشان می دادند.یوکاری با ذوق به سمت کتابخانه و کمد رفت و یکی یکی کتاب ها را ورق زد و سر جایشان گذاشت.بعد به سمتمیزی که رویش یکی از آن مکعب ها بود.دستش را روی صفحه ی مکعب کشید اما اتفاقی نیفتد.با دلسردی کشوی میز را باز کرد.روشن پر از کاغذ و مداد و خودکار بود.سرش را بالا برد و اینبار چیز عجیبی دید.تابلویی که عکس انسان های مختلفی روی آن بود.یکی از آنها زن جوان و زیبایی بود که در کوچه ای افتاده بود و پشت کمرش زخم عمیقی برداشته بود و خون از آن بیرون میزد.تصویر دیگر زن میانسالی بود که روی چمن ها افتاده بود و شکمش زخمی بود.تصویر دیگر کودکی چند ساله که به جز زخم آثار کبودی نیز روی بدنش دیده می شد.و بعد از آن.... دو تصویر آشناتر،.....دختر مو قرمزی که به پشت روی زمین سنگی افتاده بود و خون از سرش بیرون و میزد و دیگری پسری موقهوه ای که شاخه ای  سرش را شکافته بود.غرق در تفکر بود که صدای جان را از پشت سرش شنید:
-میشناسیشون؟
یوکاری سرش را برگرداند.نگاه جان روی یکی از تصاویر بود.یوکاری نگاه او رادنبال کرد و به آن زن نسبتا جوان و زیبا رسید.یوکاری سعی کرد چهره ی دقیق او را به خاطر آورد:موهای قهوه ای روشن و صاف و بلند،چشمان قهوه ای،پوستی سفید و قد بلند.دوباره صدای جان را شنید:
-چهره اش برات آشناست؟
یوکاری به نشانه ی "نه" سر تکان داد.نمی دانست چرا،اما حس می کرد نگاه جان به آن زن کمی عجیب است.چیز خاصی در چشمانش بود.چیزی مانند غم.
وقتی جان متوجه نگاه سنگین یوکاری روی خودش شد خود را جمع و جور کرد و با صدایی بلند و لحنی قاطع گفت:خب،حالا آکانه ماتسو-سان-
یوکاری حرف او را قطع کرد و گفت:
-راستی!چرا اسم واقعی منو به اون نگهبانه دم در نگفتی؟
جان خندید و گفت:لازم نیست همه هویتتو بدونن.
-پس قیافم چی؟
-توی کارت لازم نیست با کسی ما دو نفر(با انگشت اشاره اشبه خودش و با سرش به سیکو اشاره کرد)در ارتباط باشی و کس یهم اسمتو نمی پرسه.زیاد هم با کسی قاطی نشو و به اتاقای دیگه سرک نکش.باشه آکانه-چان؟!
سیکو در حالی که به سمتی دیگر نگاه می کرد زیر لب گفت:
-حالا آکانه-چان شد؟!....
جان چپ چپ به سیکو نگاه کرد و رو به یوکاری گفت:
-حالا آکانه-چان،می خوام قوانینو برات توضیح بدم!
یوکاری هوفی کشید و خود را روی صندلی ای که کنار میز بود پرت کرد و تکیه داد و دست به سینه نشست،یک پایش را روی دیگری انداخت و گفت:
-خب؟
جان لبخندی زد و بعد شروع به توضیح دادن انبوه قوانین کرد:
-قانون شماره 1:من ارشدتم پس باید با من با احترام برخورد کنی!
قانون شماره 2:نباید به کسی توهین یا بی احترامی کنی!
قانون شماره 3:فضولی و سرک کشیدن ممنوع!
قانون شماره 4:روی حرف ارشدت حرف نمیاری!
قانون شماره 5:سرخود کاری انجام نمیدی!
قانون شماره 6:کارت باید برات در اولویت باشه!
قانون شماره 7:هرکاری ازت می خوام باید به موقع و به بهترین نحو انجام بدی!
قانون شماره 8:به موقع میای و به موقع می ری!
قانون شماره 9:برای کار از تمام توانت استفاده می کنی!
قانون شماره 10:بدون اجازه من کاری انجام نمیدی!
قانون شماره 11:قبل از ورود در می زنی!
قانون شماره 12:قبل از خروج خبر می دی!
قانون شماره 13:دلسوزی و رحم نداریم!
قانون شماره 14:هیچ چیزیو از من پنهان نمی کنی!
قانون شماره 15:دروغ ممنوع!
قانون شماره 16:همیشه باید-----
ناگهان تلفنش زنگ خورد.جواب داد.پس از مدت کوتاهی تلفن را قطع کرد و با حرکت سر سیکو را فرا خواند و همراه او بیرون رفت.یوکاری پس از اینکه صدای بسته شدن در و قدم های آنها که دور می شدند را شنید شروع به ابراز احساساتش کرد.در حالی که سعی می کرد صدای جان را تقلید کند گفت:
-قانون شماره 13544:آکانه-چان!باید همیشه لال باشی!
قانون شماره 13545:آکانه-چان!نباید هیچ حرکتی کنی!
قانون شماره 13546:آکانه-چان!بهتره بری بمیری!
قانون شماره 13547:آکانه-چان!چرا نمی میری؟!
قانون شماره 13548:بمیر دیگه!
بعد پایش را به زمین کشید و صندلی را چرخاند.بعد که صندلی ایستاد به آن تکیه داد و به سقف خیره شد.نور لامپ چشمش را می زد.با حرص نفسش را بیرون داد.بلند شد و به سمت یکی از می زها رفت.الان وقت آن بود که اولین قانون را نقض کند!کشو را باز کرد.یک سری برگه درون آن بود که آن ها را کنار زد و به چند تا برگه که بله هم منگنه شده بودندخواست کشو را ببندد که چیزی توجهش را به خود جلب کرد.روی صفحه ی اول آن برگه ها،تصویر دختر بور و زیبایی بود که با خط درشت زیرش نوشته شده بود: "ساکورا اوتسوکا"
-------
اینم از این قسمت^_^
امیدوارم خوشتون اومده باشه^_^
اگه انتقادی دارید خوشحال میشم بگید^_^
خدانگهدار^_^



ÏíÏÇååÇ : نظرات
ÈÑÓÈåÇ: بهشتی در قلب شیطان ¡
ÂÎÑíäæíÑÇíÔ: چهارشنبه 2 خرداد 1397 09:52 ب.ظ