تبلیغات
×...غیر واقعی های واقعی...× - بهشتی در قلب شیطان-قسمت 11

بهشتی در قلب شیطان-قسمت 11

دوشنبه 24 اردیبهشت 1397 10:22 ب.ظ

äæíÓäÏå : ✗Saiko✗
ÇÑÓÇáÔÏåÏÑ: بهشتی در قلب شیطان ¡
http://uupload.ir/files/zhb6_truiuor.png
سلام^_^

سیکو گفت:
-اگه اطلاعات سازمان به بیرون درز پیدا کنه بدبخت میشیم!میدونی که!
-خودم میدونم!ولی فکر نمی کنم همچین اتفاقی بیفته.
و به دختر بوری که در نزدیکی آنها میزهارا تمیز می کرد نگاه کرد.
سیکو هم به جایی که جان نگاه می کرد خیره شد و بعد گفت:
-فکر کنم این دو تا با هم دوستن.
جان چیزی نگفت
سیکو که جوابی از او نشنید ادامه داد:
-با اینکه با هم دوستن اما رفتاراشون کاملا متضاد همه.این یکی خیلی دختر خوب و مهربونیه.ازش خوشم میاد.
اینبار جان بدون اینکه نگاهش را از ساکورا بردارد پرسید:
-مگه دیدیش؟
سیکو که گونه هایش کمی سرخ شده بود گفت:
-آره.اون روزی که به مدرسشون رفتیم دیدمش.ولی نتونستم باهاش صحبت کنم.
جان گفت:
-بهتره با اونم یکمی صحبت کنیم.شاید چیزی دستگیرمون بشه.
بعد به صندلی اش تکیه داد و دستهایش را پشت سرش گذاشت و گفت:
-اینو میسپرمش به تو.من که حوصله سر و کله زدن با یکی دیگه از اینا رو ندارم.
بالاخره یوکاری با دو فنجان قهوه امد و آن را روی میز جان و سیکو گذاشت.لبخندی زد و دور شد.
-------
یوکاری سر کلاس نشسته بود.دستش را زیر چانه اش گذاشته بود و از پنجره به بیرون نگاه می کرد.صدای در کلاس او را به خود آ<رد.معلم با کسی صحبت کرد و بعد به یوکاری گفت:خانم ایزومی،یه نفر با شما کار داره.
یوکاری به ساکورا نگاه کرد و دید که او هم به زل زده.بلند شد و از کلاس خارج شد و دوباره با جان شاردیس رو به رو شد.
یوکاری که آشکارا تو ذوقش خورده بود پرسید:چیه؟
جان لبخندی زد و گفت:سلام
یوکاری گفت:اگه کاری دارین لطفاً سریعتر بگین که من باید برم سر کلاس
جان گفت:شما دیگه سر کلاس نمی‌رین!
یوکاری ابرو بالا انداخت و به جان نگاه کرد.
جان در جهت مخالف او رو به در خروجی حرکت کرد و گفت:دنبالم بیا
-چرا؟
جان سرش را برگرداند و با اندک اخمی گفت:چون من میگم.بیا.
یوکاری به سمت کلاسش رفت.
جان فورا گفت:کجا؟
-می رم کیفمو بیارم
+احتیاجی نیست
-ولی
+گفتم حتیاجی نیست.دنبالم بیا!
یوکاری هوفی کشید و دنبال او روانه شد.از سالن خارج شدند و وارد محوطه ی بزرگ و پر از گل و درخت مدرسه شدندزمستان بود و باد شدیدی می وزید.یوکاری پرسید:
-کجا داریم میریم؟
هوا آنقدر سرد بود که از دهانش بخار بیرون می آمد.
جان چیزی نگفت.وقتی که یوکاری در دل جان را نفرین می کرد بالاخره جان حرف زد و فقط گفت:
-به نظرم قراره برف بیاد.
یوکاری حرفی نزد.بالاخره از محوطه ی مدرسه خارج شدند و یوکاری ماشین مدل بالا و مشکی براقی را کمی دور تر از خودش دید.جان گفت:بیا.
و سوار ماشین شد و قسمت شاگرد راننده نشست.
یوکاری که تعجب کرده بود صندلی عقب ماشین نشست وتازه همان پسر جوان و موسفیدی را که قبلا دیده بود دید که جای راننده نشسته بود.سیکو گفت:
-سلام
یوکاری بدون حرفی از پنجره به بیرون خیره شد.سیکو که از آینه یوکاری را نگاه می کرد شانه ای بالا انداخت و ماشین را روشن کرد.یوکاری با جدیت پرسید:
-کجا قراره بریم؟
سیکو دهان باز کرد که حرفی بزند که جان گفت:
-خودت میفهمی.
سیکو نگاهی به جان انداخت و ماشین را روشن کرد.یوکاری با اخم دوباره به بیرون خیره شد.دستهایش از سرما یخ کرده بود.دستش را درون جیب سویشرت قرمزش برد که کمی گرم شود که ناگهان دستش به چیزی بر خورد کر.نگاهی به جان و سیکو انداخت و وقتی دید که آن دو حواسشان به او نیست جسمی که در جیبش بود را گرفت و کمی بالاتر آورد و یواشکی به آن نگاه کرد و ناگهان نفسش در سینه اش حبس شد.همان چاقویی که با آن سه نفر را به قتل رسانده بود همینجا در جیبش قرار داشت.بهترین فرصت بود.هم جان هم سیکو،در ماشین بودند و حواسشان آنقدر پرت بود که متوجه یوکاری نمی شدند.یوکاری سفت چاقویش را گرفت.اما ناگهان فکری به ذهنش زد.او به ساکورا قول داده بود که کسی را نکشد.بعد سعی کرد دلیل قانع کننده ای برای خود بیاورد:"اگه من اونارو نکشم اونا منو میکشن!"اما ناگهان فکر کرد:احتمالا هم مدیر هم معلم مدرسشان میدانند که او با جان و سیکو به تنهایی رفته است و اگر آنها را بکشد طولی نمی کشد که گیر می افتد.در حال جنگ با افکارش بود که صدای جدی جان او را به خود آورد:رسیدیم.






ÏíÏÇååÇ : نظرات
ÈÑÓÈåÇ: بهشتی در قلب شیطان ¡
ÂÎÑíäæíÑÇíÔ: چهارشنبه 2 خرداد 1397 09:52 ب.ظ