تبلیغات
×...غیر واقعی های واقعی...× - بهشتی در قلب شیطان-قسمت 9

بهشتی در قلب شیطان-قسمت 9

دوشنبه 10 اردیبهشت 1397 09:19 ب.ظ

äæíÓäÏå : ✗Saiko✗
ÇÑÓÇáÔÏåÏÑ: بهشتی در قلب شیطان ¡
http://uupload.ir/files/zhb6_truiuor.png
سلام^_^
حرفی نیست:/
ادامه مطلب
پسر نوجوان با اعتراض گفت:
-هی جان!این امکان نداره!تو می خوای یه دختر مدرسه ای رو همینجوری الکی الکی بیاری توی جای به این مهمی؟!
یوکاری نگاه ناجوری به پسر که ظاهرا خودش هم مدرسه ای بود انداخت.
جان با جدیت به پسر گفت:
-سیکو!اینقدر تو کار من دخالت نکن!این که یه محقق سطح بالایی دلیل نمی شه که روی حرفای ارشدت حرف بیاری!
-منظورم این نبود سنپای!ولی یعنی شما میخواست دستی دستی همچین آدمی که هیچ شناختی از نداریمو بیاری توی سازمان??
جان با قاطعیت گفت:
-میارمش!این دختر به درد ما میخوره و می‌تونه بهمون کمک کنه.
بعد با خنده ادامه داد:
-منم ازش شناخت دارم.مگه نه یوکا---???
جان به جایی که یوکاری نشسته بود نگاه کرد اما کسی آنجا نبود.
--
یوکاری به سرعت از دفتر بیرون زد و با دیدن ساکورا دست اورا گرفت و با خودش کشید.جایی پشت بوته گلی در حیاط مدرسه نشست و به بوته تکیه داد و نفس عمیقی کشید.ساکورا فورا شروع به صحبت کرد:
-چی شد؟چی گفت؟
یوکاری در حالی که به آسمان نگاه می کرد گفت:
-از من خواست باهاش کار کنم!باورت میشه؟!
یوکرای صبر کرد اما ساکورا چیزی نگفت.سرش را خم کرد و به او نگاه کرد و دید که بهت زده به او نگاه می کند.خندید و گفت:
-چیه؟!نکنه تو هم به همون چیزی که من فکر می کنم فکر می کنی؟!
ساکورا گفت:
-اون اون قدر احمق نیست که از تو بخواد باهاش کار کنی!تو از بین هر کی تو کلاسه از همه مشکوک تری!مطمئنا یه کاسه ای زیر نیم کاسست!(پ.ن.می دونم داستان توی ژاپن اتفاق میفته ولی ضرب المثل خوبی برای اینجا نداشتم)
یوکاری دوباره به آسمان نگاه کرد و گفت:
-دقیقا!برای همین نمی خوام این پیشنهادشو قبول کنم.ولی...
-ولی چی؟
-نباید اون طوری از دفتر می زدم بیرون.نباید هیچ کار مشکوکی انجام بدم....
-یوکاری...
یوکاری به ساکورا نگاه کرد.
-میشه یه چیزی ازت بپرسم؟
نفس یوکاری حبس ش.همان اتفاقی که ازش می ترسید....
-بپرس.
-شاردیس گفت که توی بدن هیناتا و تاکاکو هم همون چیزی رو پیدا کردن که تو بدن قربانی های قبلی بوده.میخواستم بپرسم که ممکنه که تو......
-نه!من اونارو نکشتم!از وقتی که تو به من گفتی که کسیو نکشم من هیچ کسیو نکشتم!قسم می خورم!
ساکورا چشمانش را بست و لبخندی زد:
-آخیششش!خوبه!میدونستم تو از اینکارا نمی کنی!
و بلند شد و دستش را به سمت یوکاری دراز کرد:
-خب دیگه!بیا بریم سر کلاس!
یوکاری به دست دراز شده ی ساکورا نگاه کرد.لبخندی زد و دستش را درون دست ساکورا قرار داد.
----
ماشین در حال حرکت بود.پسر جوان مو سفیدی پشت فرمان نشسته بود و با اخم رانندگی می کرد.مرد مو مشکی ای روی صندلی بغل دست او نشسته بود و از پنجره بیرون را تماشا می کرد.پسر جوان طاقت نیاورد و با صدای نسبتا بلندی گفت:
-چرا این کارو کردی؟!
مرد بدون اینکه برگردد با بی خیالی گفت:
-چیکار؟
-می فهمی چیکار کردی؟!چرا باید به اون در خواست کار میدادی؟
-تو نمی فهمی
-خب پس بگو که بفهمم!من زیر دستتم!حتی به اندازه گفتن یه دلیل هم به من اعتماد نداری؟!
مرد برگشت و به پسر جوان خیره شد.نفس عمیقی کشید و گفت:
-سیکو،ازت می خوام که فعلا در این مورد با هیچ کس حرف نزنی.میتونی قول بدی؟
پسر جوان در حالی که به جاده نگاه می کرد سر تکان داد.
مرد گفت:
-من چند بار اون دخترو دیدم.نمیدونم چرا،ولی حس عجیبی بهش دارم.حس می کنم مثل بقیه نیست...
ناگهان پسر جوان خنده ی بلندی کرد و گفت:
-نکنه عاشقش شدی؟!
مرد چشمانش را بست و نفس عمیقی کشید و گفت:
-فقط خفه شو و گوش کن!
پسر جوان یا همان سیکو،سعی کرد خنده اش را جمع کند و فقط با لبخند به رو به رویش خیره شد و گفت:
-خب؟
مرد ادامه داد:
-به نظرم مشکوکه.حس می کنم هوش بالایی داره.بیشتر از هم سن و سالای خودش می فهمه.جرات بیشتری داره.اون به دردمون میخوره.یا ازش استفاده می کنیم،یا اگه هدف بود،نابودش می کنیم!
سیکو در حالی که هنوز به جاده خیره شده بود گفت:
-اها!پس منظورت اینه!
جان دوباره از پنجره به بیرون خیره شد.
-----



ÏíÏÇååÇ : نظرات
ÈÑÓÈåÇ: بهشتی در قلب شیطان ¡
ÂÎÑíäæíÑÇíÔ: چهارشنبه 2 خرداد 1397 09:52 ب.ظ