تبلیغات
×...غیر واقعی های واقعی...× - بهشتی در قلب شیطان-قسمت 8

بهشتی در قلب شیطان-قسمت 8

دوشنبه 10 اردیبهشت 1397 08:59 ب.ظ

äæíÓäÏå : ✗Saiko✗
ÇÑÓÇáÔÏåÏÑ: بهشتی در قلب شیطان ¡
http://uupload.ir/files/zhb6_truiuor.png
سلام^_^
دوباره فعال شدم
ادامه مطلب
فکر یوکاری بسیار مشغول بود.از طرفی حرف های جان شاردیس مدام در ذهنش تکرار می شد و از طرفی وقتی ساکورا به او گفت که مراقب خودش باشد....وقتی وارد دفتر مدیر شد دیگر این فکر ها را از ذهنش بیرون کرد.
مدیر در دفتر نبود فقط جان شاردیس روی مبل نشسته بود و پسر نوجوانی با کت و شلوار سفید که با موهای سفیدش ست شده بود کنارش نشسته بود.چشم های آبی اش در میان آن همه سفیدی جلوه خاصی داشت.چهره اش حالتی داشت که یوکاری نمی توانست آن را توصیف کند.چیزی بین نگرانی و ناراحتی.انگشت هایش را بین هم برده بود و آرنجش را روی زانویش گذاشته بود.چانه اش را روی دستش گذاشته بود و به میز شیشه ای رو به رویش خیره شده بود.صدای جان شاردیس یوکاری را به خود آورد.
-دوباره سلام،خانم....یوکاری ایزومی؟
یوکاری سر تکان داد.جان به مبل دیگری که آن طرف میز شیشه ای بود اشاره کرد و گفت:بفرمایید!
یوکاری از جایش حرکت نکرد.با قاطعیت گفت:میشه بگید با من چیکار داشتید؟
جان خنده ی کوتاهی کرد و گفت:میگم!اول بشینید!
یوکاری در حالی که در دلش هر چه بلد بود نثار جان می کرد روی مبل نشست و گفت:
-خب؟
جان با خنده گفت:چقدر عجله دارین!
در همین هنگام پسر نوجوان صاف نشست و رو به جان گفت:جان،کافیه دیگه!من الان کار خیلی مهمی دارم و باید برم.پس لطفا سریع هر کاری که داری رو بگو!
جان با جدیت سر تکان داد واینبار او آرنجش را روی زانو گذاشت.انگشتان دو دستش را در هم قفل کرد و فقط دو انگشت اشاره اش را به هم چسباند و خم شد که باعث شد دو انگشت اشاره اش روی لبش قرار بگیرند و موشکافانه به یوکاری خیره شد.وقتی نگاه جدی و تحقیرآمیز یوکاری را دید پرسید:درست خوبه؟
یوکاری که از این سوال متعجب شده بود گفت:
-هان؟!
+پرسیدم درست خوبه؟
-خب..آره تقریبا خوبه
+تقریبا؟
-اوهوم
+زیاد درس می خونی؟
-چرا می پرسی؟
جان با صدای نسبتا بلندی گفت:جواب منو بده!
-نه.زیاد درس نمی خونم
+پس حتما هوشت بالاست
یوکاری با پوزخند در حالی که به گوشه دیگری نگاه می کرد گفت:شاید!
+چرا وقتی صحبت می کردم اون حرفو زدی؟
-کدوم حرف؟
+اینکه چطور افتاده یه دختر از پله ها می تونه قتل باشه و ...
یوکاری با خنده تحقیر آمیزی گفت:
-چون فکر کردم حرفتون احمقانست و باهاتون مخالف بودم!همین الان هم مخالفم!
+از دل و جراتت خوشم میاد.دختر باهوشیم هستی
یوکاری چیزی نگفت.
جان شاردیس ایستاد و گفت:می تونم یه چیزی ازت بخوام؟
-چه چیزی؟
جان لبخندی زد و گفت:می خوام ازت دعوت به همکاری کنم!می خوام در کنار من و دیگر همکارانم،توی سازمان ما برای ریشه کن کردن این قتل های پی در پی تلاش کنی!خب،نظرت چیه؟قبول می کنی؟!
ظاهرا نوجوان مو سفید هم مانند یوکاری بهت زده بود.



ÏíÏÇååÇ : نظرات
ÈÑÓÈåÇ: بهشتی در قلب شیطان ¡
ÂÎÑíäæíÑÇíÔ: چهارشنبه 2 خرداد 1397 09:52 ب.ظ