تبلیغات
×...غیر واقعی های واقعی...× - بهشتی در قلب شیطان-قسمت 5

بهشتی در قلب شیطان-قسمت 5

شنبه 25 فروردین 1397 09:51 ق.ظ

äæíÓäÏå : Sayo
ÇÑÓÇáÔÏåÏÑ: بهشتی در قلب شیطان ¡
http://uupload.ir/files/zhb6_truiuor.png
سلام^_^
بعد از مدت ها قسمت بعدیو گذاشتم
ادامه مطلب
پ.ن.داستان حمله ی تایتان هارو فعلا ادامه نمیدم.ولی این داستانو میزارم
پ.ن.2:من همون ادگاوا قبلیم.رمزمو یادم رفته با این اسم اومدم
-تو....آدم کشتی؟
یوکاری با چهره ای بهت زده گفت:مگه چیه؟!
-م..مگه چیه؟!می دونی این کار چه گناه بزرگیه؟
-خب....پس چیکار کنم...یعنی....دیگه باهام دوست نمیشی؟برمیگردی گیهنا؟
-معلومه که نه!ولی باید بهم یه قولی بدی!
یوکاری هیجان زده گفت:هر چی باشه!
ساکورا دست یوکاری را گرفت و گفت:دیگه دزدی،آدمکشی و اینجور کارا رو بزاری کنار!
-اما...اما....
ذهن یوکاری به سرعت سمت جان شاردیس رفت
او راجب جان شاردیس چیزی به ساکورا نگفته بود
یوکاری با من و من گفت:
-اممم...خب..میدونی....باید یه چیزی رو برات تعریف کنم....
و سپس قضیه جان شاردیس و تحقیق درباره ضربه چاقوی یوکاری را برای او تعریف کرد
ساکورا وحشت زده گفت:
-یعنی چی؟ممکنه...ممکنه لو بریم!بعدشم..
-بعدشم چی؟
-احتمالا اون تا الان به همکاراش موضوع رو گفته حتی اگه هنوز مطمئن نباشه.و اگه تو اونو بکشی قضیه خیلی مشکوک میشه.بهترین کار اینه که دیگه ردی از خودت به جا نزاری.جدا ز اینکه آدم کشی گناه بزرگیه
یوکاری سرش را پایین انداخت و زیر لب گفت:
-باشه...
ساکورا لبخند زد.
یوکاری زیر لب گفت:
-ولی..
-ولی چی؟
-ولی بزار حداقل چاقوم پیشم باشه..ول میدم کسیو نکشم...
ساکورا چند لحظه به یوکاری خیره شد و سپس گفت:
-خیلی خب.باشه.بهتره دیگه بریم سر کلاس
و سپس بلند شد و دستش را به سمت یوکاری دراز کرد.یوکاری لبخندی به او زد و دستش را گرفت و با هم به سمت کلاس رفتند.اما مشکلی که وجود داشت این بود که نمیدانستند کلاسشان کجاست.پس از چند دقیقه سرگردانی دختری با موهای قرمز کوتاه موج دار را دیدند.ساکورا به سمت او رفت و با مهربانی او را صدا زد:
-دختر خانم؟
دختر برگشت و با چشمای صورتی زیبا و غمگین به ساکورا خیره شد:
-بله؟
-شما هم توی کلاس c هستید؟
-بله.و شما؟
-ساکورا اوتسوکا و دوستم یوکاری ایزومی.اسم شما چیه؟
-تاکاکو تاتسومی
یوکاری به میان حرفشان پرید و گفت:
-تو دختر مدیر رستوران ...... نیستی؟
-تاکاکو به آرامی گفت:
-چرا هستم
یوکاری گفت:
-من یکی از پیشخدمتای رستوران مامانت هستم -تاکاکو چان!منو دیدی؟
-نمی دونم.یادم نیست.
ساکورا گفت:
-بهتره بریم سر کلاس.شما میدونین کلاس کجاست؟
تاکاکو به آرامی گفت:
-آره....دنبالم بیاید

ساکورا و یوکاری دنبال تاکاکو وارد کلاس c شدند.یوکاری هیجان زده شد و قورا به سمت میز آخر که در گوشه ترین جای کلاس و کنار پنجره بود رفت و نشست و سپس به ساکورا اشاره کرد تا روی میز کنارش بشیند.ساکورا لبخندی زد و به سمت یوکاری رفت.تاکاکو گوشه دیگر کلاس نشست و برگه ای از کیفش در آورد و غمگین به آن زل زد.ساکورا با تعجب گفت:

-چرا تاتاکو اینقدر ناراحت و گوشه گیره؟

یوکاری خندید و گفت:ولش کن بابا!

سپس به گروهی از بچه ها که با هم حرف می زدند اشاره کرد و گفت:بیا بریم پیش اونا!

ساکورا با ناراحتی گفت:این کار درستی نیست که وقتی کسی ناراحته تو فکر خودت باشی و توجهی بهش نکنی!

یوکاری با چهره ای بی حالت گفت:واقعا فکر می کنی برام مهمه؟!

سپس بلند شد و به سمت گروه شاد و سرحال بچه ها رفت.ساکورا آهی کشید و زیر لب گفت:نمی دونم چقدر طول می کشه تا بتونم اونو متوجه کنم...

سپس خودش پیش تاکاکو رفت و آهسته صدایش زد.تاکاکو فورا برگه را بر عکس کرد و به ساکورا نگاه کرد.ساکورا لبخند مهربانی زد و پرسید:حالت خوبه؟

-آره،خوبم

-ولی به نظر من یکمی ناراحتی.می تونم دلیلشو بپرسم؟

-من چیزیم نیست

-اما....

تاکاکو با اخم به ساکورا زل زد.ساکورا آهسته گفت:معذرت می خوام.

سپس با ناراحتی از او دور شد و به یوکاری و بقیه ملحق شد.یوکاری که خیلی سریع با بقیه جوش خورده بود با طعنه گفت:چی شد؟!جوابتو داد؟!دلیلی داشت خودتو واسه اون نگران کنی؟!چه استقبال گرمی هم ازت کرد!

سپس خندید.ساکورا نفس عمیقی کشید و لبخند زد.سپس خودش را به بقیه معرفی کرد و بقیه هم خود را به او معرفی کردند.یک پسر شوخ با موهای قهوه ای روشن به اسم هیناتا،دو دختر دوقلو به اسم های هارو و هاروکا،پسری که دوست صمیمی هیناتا بود و اسمش ناکاجیما بود و دختری زیبا به اسم یومه.با صدای باز شدن در جنب و جوش دانش آموز ها فروکش کرد و همه سر جای خود نشستند و معلم وارد کلاس شد.معلم پس از سلام توضیح دادن قوانین و خیلی چیز های دیگر که یوکاری را خواب آلود کرد درس را شروع کرد.یوکاری که از آمدن به مدرسه بسیار هیجان زده بود،اکنون خسته و دل زده به نظر می رسید.اما بر خلاف یوکاری،ساکورا به درس علاقمند شده بود.یوکاری تقریبا خوابیده بود که صدای زنگ خواب را از سر او پراند.

2 هفته بعد

دو هفته از شروع مدارش گذشته بود و در این مدت یوکاری هم در رستوران کار می کرد هم درس می خواند.ساکورا هم در کنار یوکاری به عنوان پیشخدمت کار می کرد و هر دو خوشحال بودند.اما یوکاری در درس ها تنبلی می کرد و وقتی ساکورا به او نگاه می کرد می دید که کوچکترین توجهی به درس ندارد و هیچ وقت نکته برداری نمی کند و همیشه در آخرین لحظه جزوه های ساکورا را قرض می گرفت.یکبار که مثل همیشه یوکاری سر کلاس چرت می زد وقتی زنگ تفریح خورد و از کلاس خارج شدند ساکورا گفت:اگه این بار جزوه هامو بهت ندم چی؟

یوکاری با بی خیالی جواب داد:این درسو میفتم!

-اصلا برات مهم نیست؟

-خب فکر نکنم به عنوان یه شیطان احتیاج داشته باشم که درس بخونم!

-چره اینقدر به خودت تلقین می کنی که شیطانی در حالی که در حال حاضر هیچ فرقی با آدمای اطرافت نداری؟!

یوکاری ابتدا بهت زده به ساکورا خیره شد و سپس با عصبانیت گفت:می خوای تفاوتمو ببینی؟!

-یوکاری...

-می خوای ببینی که چقدر با این موجودات احساسی کوچیک تفاوت دارم؟ها؟می خوای کاری کنم که دیگه هیچ وقت منو با اونا یکی نکنی؟

-بعضی از اونا ممکنه صد ها برابر بهتر از تو باشن!

-ها!پس نظر تو اینه؟!

-من نمی گم تو بدی،فقط می گم داری در برابر بهتر شدن مقاومت می کنی!

-یه شیطان هیچ وقت احتیاجی نداره که بهتر بشه!

-نه تا وقتی که بهشت توی قلبشو پیدا نکرده!

یوکاری چند دقیقه به ساکورا خیره شد و پس از چند لحظه پرسید:یعنی چی؟

ساکورا لبخندی زد و گفت:خودت بعدا متوجه می شی!

و یوکاری را گیج و مبهوت تنها گذاشت.

-اون چیه؟

تاکاکو به سرعت عکسی را که در دستش بود را جمع کرد و سرش را به عقب برگرداند اما ترسید زیرا سر یوکاری تا شانه او خم شده بود و به دست های تاکاکو که قبلا در ان عکسی بود نگاه می کرد.تاکاکو با کمی اخم گفت:تو اینجا چیکار می کنی؟!

یوکاری دشت را به سمت عکسی که پشتش روی لبه حوض بود برد و خواست آن را برگرداند که تاکاکو زودتر آن را گرفت و پشتش قایم کرد.آن دو در حیاط مدرسه بودند و تاکاکو لبه ی حوض نشسته بود که یوکاری پشت سر او ظاهر شده بود.یوکاری به عکسی که تاکاکو جوری آن را در دست گرفته بود که دیده نشود اشاره کرد و پرسید:اون آقاهه کیه؟

تاکاکو آرام گفت:چرا باید به تو بگم؟

-بگو دیگه!

تاکاکو عکس را برگرداند و به چهره ی مرد مهربانی با موهای قهوه ای و چشم های مشکی صمیمی نگاه کرد و زیر لب گفت:پدرمه....

یوکاری که هنوز پشت سر تاکاکو ایستاده بود بیشتر خم شد و گفت:جدی؟تو بیشتر شبیه مامانتی.راستی بابات چیکاره ست؟

تاکاکو به عکس خیره شد و با صدای آهسته و ناراحتی گفت:مرده...

-واقعا؟

تاکاکو که از برخورد یوکاری خوشش نیامده بود چیزی نگفت و به این فکر می کرد که یوکاری حتی تسلیت هم به او نگفت.

یوکاری روی لبه ی پله ها نشست و سرخورد.وقتی به آخر رسید پرید و روی زمین ایستاد.بعد برای تاکاکو که بالای پله ها بود دست تکان داد و گفت:یالا!بیا!خیلی کیف میده!

-اما....

-بیا دیگه!خیلی کیف داره!

-یوکاری....

-بیا!

تاکاکو که هنوز مطمئن نبود و چهره اش مضطرب بود کوله پشتی اش را روی دوشش انداخت و روی پله ها نشست و به سمت پایین آمد.تازه لبخند کوچکی روی لبش نشسته بود.چشمانش را بست و غرق لذت شد که ناگهان کج شد و از کنار پله سر خورد و محکم از بالا پایین افتاد.یوکاری بی حرکت با چشمانی درشت به او نگاه کرد.

-          چی شده؟

-          یوکاری برگشت.ساکورا پشتش بود.یوکاری شانه بالا انداخت که نگاه ساکورا به تاکاکو افتاد.دوید و سمت او رفت و کنار او نشست.

-          -تاکاکو؟

نگاه وحشت زده ی ساکورا به خونی  که از سر تاکاکو جاری بود افتاد.ساکورا وحشت زده به جمعیتی که دور آنها جمع شده بودند گفت:زنگ بزنید آمبولانس!

ساکورا  دسته گل سفیدی را روی سنگ قبری گذاشت و ایستاد و به اسم سنگ قبر نگاه کرد."تاکاکو تاتسومی"

ساکورا بعد از دعا برای آرامش روح او به سمت یوکاری که دورتر از او ایستاده بود و به درختی تکیه داده بود و سمت مخالف را نگاه میکرد رفت و کنارش ایستاد.پس از دقایقی سکوت گفت:آدما به همین سادگی می میرن نه؟

یوکاری چیزی نگفت.

ساکورا ادامه داد:اون نباید می مرد...هنوز خیلی جوون بود....آینده داشت....کلی فرصت...

-مگه چه اتفاقی افتاد؟!

ساکورا متعجب به  یوکاری نگاه کرد.

یوکاری ادامه داد:مگه با مردن اون چیزی تغییر کرد؟همکلاسی هاش دوباره میان مدرسه و بر می گردن خونه.بدون هیچ تفاوتی با روز های قبل.انگار نه انگار که اون از اول وجود داشته.هیچ کار خاصی نکرده بود که کسیا اونو بشناسه.حتی سعی نمی کرد با بقیه بچه ها قاطی بشه و هیچ دوستی نداشت.اون یه ابله بود.همین!یه ابله!همون بهتر که مرد.اون هیچ آینده ای نداشت.تمام وقتشو صرف غصه خوردن می کرد.کلی فرصت داشت؟!آره،می تونست داشته باشه.ولی به هر حال همه ی فرصتاشو از دست می داد.هیچ علاقه ای به بیرون اومدن از چاله ی خاطراتش نداشت.گفتی آینده؟!آینده اون توسط گذشتش بلعیده شده بود.اون فقط یه موجود تو خالی بود که حرکت میکرد،با این که علاقه ای به حرکت نداشت.غذا می خورد،با اینکه هیچ درکی از گرسنگی نداشت.درس میخوند،با این که هیچ هدفی نداشت.زنذدگی می کرد،با اینکه هیچ درکی از زندگی نداشت.

و ساکورا را در حالی که با تعجب به او خیره شده بود تنها گذاشت.

یوکاری آخرین قلپ آبمیوه اش را با نی خورد و بعد با خوشی وصف ناپذیری گفت:چه روز خوبیه!!

یوکاری و ساکورا در پارک نشسته بودند.یوکاری روی لبه ی فواره ی پارک نشسته بود و آبمیوه می خورد و ساکورا روی نیمکتی در آن نزدیکی کتاب می خواند.

یوکاری ادامه داد:مامان تاکاکو چون دخترش مرده رستورانو بسته.ما هم تعطیلیم!عالی نیست؟!

و به ساکورا نگاه کرد.ساکورا هنوز سرش توی کتاب بود و جوابی نداد.

یوکاری بطری خالی آبمیوه را به گوشه ای پرت کرد و بعد برگشت و روی آب هایی که در حوض می ریخت خم شد و به چهره ی خودش در آب نگاه کرد.آهسته زیر لب گفت:تعطیلی خیلی خوبه...

ناگهان حس کرد کسی پشت کمرش کوبید و او را به درون آب انداخت.

-----




ÏíÏÇååÇ : نظرات
ÂÎÑíäæíÑÇíÔ: پنجشنبه 30 فروردین 1397 08:53 ق.ظ